بار باران
ببار بر بام احساسم
که دارد قلبم از بی مهری و بیداد این دنیا
غریبانه تر و تنهاتر از خورشید
میسوزد
نگاهم منتظر مانده
بشو آن را تو ای باران
غباری از شک و تردید
به روی مردم خوش باور چشم غمینم سایه گسترده
نمیبینم
رفیقی نیست
شبیخون میزنند حتی
به رویاهایمان در خواب
ببار ای قطره ی جانم
حیاتم را جلایی ده
بشو این ترس و وحشت را..
نقاب رنگ را از چهره ها بردار..
به رویاها قدم بگذار..
صدایی آشنا آید
چک و چک روی شیروانی
یکی از دور می آید
که بارانی به تن دارد
همان مردی که میخندد
و بر اسبش تمام کودکی های مرا وارونه میبندد
صدای نم نم هستی
ببار اینبار
ببار بر تارک پر سوز این دنیا
به امیدی که شاید عاشقی باشد
و برخیزد
بسازد خانه بر رنگین کمان عشق
رها سازد در آن پروانه هایی سبز
که بر بال سفید هر کدام گلبرگی از یاس است...
ولی اینک
حواست باشد ای باران
ببار آهسته تر اما
به روی زخم گلبرگی
که با شوری اشک شمع میسوزد
و بال خشک پروانه
مبادا که فرو ریزد
چه غمگین است این تصویر
غرور رفته بر باد و
رها برگی به خاک افتاده میگرید ..!
ببار بر او کنون ای بارش بی رنگ
که اینک هم نوا با سوز دلهایی
سکوتی پر ز فریاد و
خیالی گنگ و ناپیدا
که من در شعر خود
وسواس گونه
رنگ می گیرم..
#مهناز_الله_وردي_ميگونی

برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی