من خدا را
نه در آن مسجد و دير ،،،
بلكه در عطر دل انگيز هوا و نم خاك
بعد یک بارش باران دیدم ،،،
من خدا را
در شفق های قشنگ دم صبح
انتظار لب شبنم به هوس های طلوع
بعد یک تابش آرام به روی گل سنگ
و در آن چهچهه ی مرغ غزل خوان دیدم....
من خدا را
در افق های بلند
در سراشیب پر از سنگ و صعود
سرخی موج در آن خط غروب
در نفس های دم سلسله وار
حس آرامشم از بعد فرود
در
نظر بازی خوبان دیدم ..
من خدا را
در تو دیدم
آنزمانی که دلت بند دلم بود
چنان بند
که سودازده از فرش مرا عرش خدا می بردی
تا به رویا و خیال
تا بهشت عدنت
زیر آن سایه ی گسترده ی عشق.
من تو را
نقش یک بوسه ی جان بخش بر این
روح زخمی پریشان دیدم
من خدا را
توی آیینه ی شفاف اتاقم دیدم
در همان وقت که از چشم ترش عشق فقط می بارید
من خدا را
روی آیینه خود
عاشق و گریان دیدم...
#مهناز_الله_وردی_میگونی
برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی