خرید بک لینک
کوچ ناوقت پرستوی خیال
در غیاب مه و خورشید و خزان
ما و این عکس و مرور خاطرات

رد پاهایی که جامانده به برف ..
حس دلتنگی وغم
غربت و تنهایی
کوچ و شبگردی و یک حس غریب

شیشه های یخ زده
پر شد از نقش و نگار
خالی سرد هوا
پر شد از فکر بخار ..

یک چراغ نفتی در کنج اتاق
کتری دود زده
استکان وچایی
بارش برف زمستانی و سوز
کرسی و منقل و سرخی زغال
دست و پاهای یخ و سوزش درد.....

قصه های مادر
همه از شاه و پری
داستان های پدر
خواندن شاهنامه
نان توتک و لواشک و کمی جوز و ....ولی
ناخنک می زدم و وای چه حالی می داد
کوچه هم دیگر
برای دل خوشی ها و خندیدن
به من و خواهر و همسایه مجالی می داد

آش ترشی که دگر روی اجاق بار نشد
بخدا حس قشنگش دیگه تکرار نشد

میله ی بافتنی و کلاف نخ
یکی از رو یکی از زیر
تار و پودی همه عشق
جادوی دست من و مادر پیر

زندگی میخندید
روی لب های پدر
زندگی می تابید
از نگاه مادر
زندگی میرقصید
روی انگشتانم
روی این بافتنی
که نمایان می کرد
صورتش را کم کم ..

صبح یک روز دبستانی سرد
جفت جورابم را
با خوشی پای زمستان کردم ..
و از ان روز به بعد
من و سرما و زمستان با هم
خاطره ها داریم ..

#مهناز_الله_وردی_میگونی

برچسب: نویسنده: هیراد حکیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 1:45

صفحه بندی