این چه باران بود بر جانم فرود آمد
غلت خوردم روی سنگ و زیر پا حافظ
می نشینم رو به شیراز ،از صمیم دل
اشک می ریزم به درگاه خدا ،حافظ
در شبستان یک جسد افتاده از نامم
روح سرگردان من نزد شما حافظ
بس ازین سیلی چنین گسترده و هایل
بر نمی تابم دگر جور و جفا حافظ
آن همه عطر گل و ریحان مگر کم بود
پس ستانی از چه گل های مرا حافظ ؟
عندلیبان را هوای شَهرَت عاشق کرد
داغ کردی قلب من زین ماجرا حافظ
چون شباویزی به خود می پیچم از اندوه
می خراشم گوش اهل این سرا حافظ
روبرویم نیست جز یک صحنه ی اندوه
ناله و درد و غمِ بی انتها حافظ
#مهناز_الله_وردي_ميگوني
#سیل_شیراز_عید_۹۸
![]()
برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی