تو را تا اوج خواهم برد
تو را تا فتح قله
تا به آنجا که دگر هرگز نباشد اوج دیگر جز بلندای غرور و شرم
تو را تا قله خواهم برد
به یاد مهربانیهای چشمانت
بیاد زمزمه هایی که میخوانند ماندن را
به قعر دره های ساکت و فانی
و کشف راه های پرخم و سنگی
که تا دهلیز قلبت میکشاند این تمامم راا
و تو خواندی
مداوم گوشم از آهنگ تند آخرین دیدار
و باد هو هو کنان ترسیم میکرد گیسوانم را
پریشانحال و درمانده
بیمناک از این همه تنها شدن
آه ه ه
بیا جانم ستان اما همین یک لحظه را در پیش من باش،،
هوا سرد است
و تو سرمای جانسوز تنت را دست من دادی
و من آهسته بغض از لب فرو بستم
چه میکردم
تو تا پایان روز و دوستی فرصت به من دادی
که بنشانم کنارت آفتاب و عشق و مستی را
دقایق تند و بی پروا
رژه میرفتن از روی خطوط درد و استیصال
و من پیوسته از هر سو
فرو میبردمش چنگال ترسم را
بر آن مهری
که در عمق دلت داری
بیا ما قبل این تاریکی مطلق
به تیر بوسه خاموشش کنیم لب های هذیان گوی مستم را ،،
بیا جانم ستان اما بقدر لحظه ای در پیش من باش.. ...
به رویاها
سکوت ناب کوهستان
و شرم قله از مهمان ناخوانده و موزون قدم هایت
که تا بی انتهای راه میرفتند
و تو خواندی
به گوش کوه فریاد صلابت را
دهان صخره را بستی
که پژواک صدایم را ندا میداد
به عمق رود می گفتی سرود تند رفتن را
شبی تاریک بود و بیم تنهایی و ما در سوزش و سرما
و تو ماندی میان بوته زاری که تنش وحشت درو میکرد
دلم خوش بود
که فرداباز
به گام گرم پرشوقت
یخ سرد بلوری دلت
شبنم وار میخندد.. ...
خیالی نیست ،نشد دیگر،،
و دیگر بار راهی و
هماوردی دگر آید
که راه قله را اینبار خواهد یافت
نه زحمت بر دلت سازد نه بار عشق دوش تو ..
و در آن راه وحشت زا
سرود زنده بودن را میان جمع تان فریاد خواهد داد،،
#مهناز_الله_وردی_میگونی
با الهام از شعر ش عارف نیا
برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی