تنگ آمده این قلبم برگير تو در جانت
يكبار صدايم كن در كافه ی تهرانت
دلخسته و آشفته ، خيره به نگاه من
پس فال گرفتی تو ، با قهوه ی فنجانت
عكست به ته فنجان ، پروانه ی بی بال ست
شمعي ست که میسوزد در آن شب هجرانت
در قهوه و فال من ديوانه گی و غدر است
بر تیرگی بختم اشکی ست چو بارانت
اكنون كه امیدی نیست بستم چمدانم را
حکمم به رهایی ده از میله ی زندانت
چون شرع نمی خواهد نه عشق و نه احساسم
بیرون بِبر این دل را از حلقه ی ايمانت
از من که بُريد آن دوست ای یار تو را دارم
بر من نظری بنما ، دست من و دامانت
پژواك صداي او پيچيده چو در جانم
ای "بنده ی ناز من " آسوده نما جانت
مِهرم به تو بخشيدم جانم دگر آزاد و
ره توشه ی خود بستم تو ماندی و بهتانت
#مهناز_الله_وردي_ميگوني

برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی