نمانده به دل طاقت و صبر و تاب
نمانده برایم گریز از شراب
تو ای ماهِ کنعان شبهای تار
چو خورشید بر ظلمتِ من بتاب
دلم پر شد از خلوت خاطرات
نمانده به چشمم نه اشکی نه خواب
لبانم شد از تشنگی چاک چاک
دویدم به سمت خیال سراب
تو را تا سحر ، اشک می بارم و
چو مست شرابی که گردد خراب
تو که از غزالم غزل تر شدی
نگاهت شراب و لبت شعر ناب
من از سایه ی خویش تنهاترم
در آغوشِ تنهایی من بخواب
#مهناز_الله_وردي_ميگونی

برچسب:
نویسنده: هیراد حکیمی